بارالها ! ... دیده دل هایمان را از آنچه مخالف دوستی توست، کور گردان . [امام سجّاد علیه السلام ـ در دعایش ـ]
 
شنبه 92 مهر 27 , ساعت 6:22 عصر


بعضی وقتا که افسردگی میزنه توی خونم و واقعا از زندگی کردن دلسردم

می بینم چه مضحک شدم و به درد نخور،واقعا حال بهمزن شدم

حتی بدرد خودم هم نمیخورم

هر چند میدونم توی زندگی چه شاد باشی و چه افسرده

بازم مسخره به نظر میرسی چون واقعیت سر جاشه و قرار نیست تغییر کنه

هرچند میدونم چه توی سرت حرفای بزرگ داشته باشی

و چه آرزوی های خیلی کوچیک بازم میدونی که هیچی نیستی.......هیچی

باز هم میدونی که بازیگر اجباری هستی

که توی یه فیلم تخمی تخیلی و کسل کننده هروز باید به بازی مسخرت ادامه بدی...هه

و تنها گلایه ای که می تونی داشته باشی این هست که چرا نقشت یک مقدار اکشن تر نیست!

اما چه میشه کرد، واقعا تا کی باید سوگواری کرد

خودم هم در کار خودم موندم

هروز به آرزوهای بزرگ و کوچیکم فکر میکنم

هر شب با خدا صحبت میکنم

و هرگز نسبت به فردا بی تفاوت نیستم

ولی هرگز نمیتونم این غمی که حتی دقیقا دلیلش رو نمیدونم از خودم دور کنم

این پاییز همیشه ادامه داره و این زندگی همیشه سرده

من ترسی ندارم از این که بگم هنوزم به روزهای آینده دلخوشم

آره من هنوزم امیدوارم روزای بارونی این پاییز از راه برسه!

همه جا خیس بشه

حتی برگای زرد و خشکیده

بوی نم خاک میتونه حال خوبی بهم بده

هرچند من همیشه سردم

پ.ن:این نوشته ها نتیجه ای نداره چون من از چیزایی میگم که نتیجه ای نداره!!!





لیست کل یادداشت های این وبلاگ