سلام خداجونمممممممم
آخیش بالاخره این طلسم شکست تامن بیام اینجا حرف بزنم
اینقد حرف داشتم که بهت بگم
درسته خودت خبر داری
من سرنماز باهات حرف میزنم
شباباهات حرف میزنم
ولی خب اینجا که مینویسم یه حس دیگه است
اولش اینکه خواهش میکنم کمکم کن خوب بشم
باورکن خسته شدم
نمیتونم هیچ کاری بکنم
یعنی الان کارم فقط درسه ها
ولی خب نمیتونم بخونم
حتی نمیزاره شباهم بخوابم اینقد سرفه میکنم وآخرشم......
من روز عیدی اینقد حالم بد بود رفتم بیمارستان
ولی بازم حالم خوب نشد
آخرشم آزمون این هفته مو گند زدم
یادم می افته هنوزم میخوام گریه کنم
خیلی زحمت کشیده بودم ترازمو ببرم بالا
زیاد هم نمیخواستم
میخواستم کم کم برم بالا
ولی اینقد تمرکز نکردم بااین سرفه هایی که تهش حالم بهم میخوره
خراب کردم درسایی که خیلی خوب خونده بودم خیلی خراب کردم:(
به مامانم قول داده بودم ازمهر بابرنامه قلم چی بخونم
وترازمو کم کم ببرم بالاحداقل هربار 200 تا بهش اضافه بکنم
خیلی بد شد بدقول شدم پیشش
امروزم که تومدرسه حالم بهم خورد
باز رفتم دکتر
منی که پامو نمیزارم تومطب دکتر دیگه بهش التماس میکردم بستریم کنه
فقط زود بشم دیگه تحملشو ندارم
مخصوصا با جریانات دیروز دیگه واثعا تحملشو ندارم
ولی قبول نکرد بازم آمپول وقرص ودارو
ازوقتی رسیده بودم سر آمپول وقرصا خوابیده بودم
الان بیدار شدم
خدایا خواهش میکنم من هرکاری میکنم خوب بشم
کمکم کن
ازدیروز اینقد اعصابم خراب شده
میگم من اصلا قبول نمیشم
اه
خداجونم؟
چهارشنبه سالگرد بابامه
میزاری بیاد پیشم؟
حالم خیلی خرابه
آخه بهش بگو بابایی بی وفا
یادته 3-4 سالم بود یه بار نزدیک بود ماشین بزنه بهم
گریه کردی گفتی کوثرنباشه من چطوری زندگی میکنم؟
خب آخه بابایی بی وفا
نمیگی کوثر الان چطوری زندگی میکنه بدون تو؟
نمیگی من هنوزم عادت نکردم به نبودنت؟
به اینکه دیگه نباشی وقتی که موهامو کوتاه میکنم بگی هرکی موهای دخترمو کوتاه کنه کچلش میکنم؟
آخه بخاطرکنکورم رفتم کوتاه کردم:(
اه بابایی خیلی دلم گرفته
چهارشنبه میام پیشت باهات کلی حرف بزنم
لیست کل یادداشت های این وبلاگ