حالا که با خودم فکر می کنم میبینم ترجیح میدهم تمام داستان های زندگی مانند فیلم های گیشه ای، مقوا و بی کیفیت ایرانی باشد که آخرش تمام عاشق ها و معشوق ها به هم میرسند و سکانس آخر را به هندی ترین شیوه ممکن تمام می کنند و هر چه لوس بازی هست را می چپانند در فیلم تا این این که بخواهد یک تراژدی باشکوه و بی نظیر باشد که ما را میخ کنند بر صندلی دنیا و تا مدت ها در کف سکانس آخر فیلم بمانیم که چگونه معشوق مرد و یا با منطقی مزخرف جدایی در پیش گرفتند یا تمام عاشانه های فیلم دروغی بیش نبوده و یا هر کوفت و مزخرف دیگری! حالا که با خودم فکر می کنم میبینم ترجیح میدم تمام داستان هایی که در دنیای واقعی اتفاق میوفتد بهتر است مانند همان فیلم هایی باشد که تماشاچی آخرش می گوید چقدر لوس بود و در هیچ جشنواره ای حتی راهش هم ندهند تا این که چنان تراژدی نابی باشد که در کَن جایزه بگیرد و فیلم اول بشود و در جشنواره خودمان هی سیمرغ با نافش ببندند.
من اصلا نمی دانم چرا از بچگی در گوش ما خوانده اند که کلاغ قصه ها خودش را هم که بکُشد به خانه اش نمیرسد؟ کلاغ بدبخت یعنی هیچ کس را در لانه اش ندارد که انتظار او را بکشد؟ گناه معشوقه کلاغ چیست که باید سال ها انتظار بکشد به خاطر خودخواهی ما در ثبت یک تراژدی ناب؟ بیایید بگذاریم کلاغ ها به خانه شان برسند بیایید دنیایمان را پر نکنیم از تراژدی ، از مرگ هملت ها! از مرگ اون دختره که تو هملت خودش رو انداخت تو رودخونه اسمش یادم نیست ،بیایید به کلاغ های قصه ها به خودمان رحم کنیم ، بگذاریم زندگیمان فیلم هندی باشد ، بیایید شاد زندگی کنیم با هم و کنار هم :)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ