یکشنبه 92 مهر 21 , ساعت 3:8 عصر
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
روزی
از روزهای سرد پاییز بود
رفتن
سر خاک تا سری از رفتگان بزنم و فاتحه ای بخونم
به
قطعه کودکان رفتم و دیدم زنی سر قبری نشسته و زار زار داره گریه می کنه
با
خودم گفتم بنده خدا احتمالاً تازه بچهاش رو از دست داده اینشاالله خدا بهش صبر
بده.
یه
گشتی زدم و برگشتم دیدم که همون خانم سر قبر یکی دیگه نشسته و داره گریه می کنه...
برام
سؤال شد که جریان چیه؟!؟
یه
نیم ساعت بعد که اومدم دیدم که بنده خدا سر قبر دیگهای نشسته و دقیقاً مثل همون
قبر اولی داره گریه می کنه.
دیگه نتونستم با خودم کنار بیام و رفتم سراغش....
ازش
جریان رو پرسیدم:
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-style-parent:"";
font-size:11.0pt;
font-family:"Calibri","sans-serif";
mso-fareast-font-family:"Times New Roman";}
نوشته شده توسط دنیا | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ