یکشنبه 92 مهر 21 , ساعت 1:4 عصر
شهید شدن کار آسانی نیست
صدای ضربان قلبم را کاملا میشنیدم. به
اولین سنگری که رسیدم، خودم را داخل آن انداختم. این آتشبازی یک ساعت طول
کشید. تازه مزه جبهه را چشیدم. متوجه شدم شهید شدن هم کار زیاد آسانی نیست.
اولین سنگری که رسیدم، خودم را داخل آن انداختم. این آتشبازی یک ساعت طول
کشید. تازه مزه جبهه را چشیدم. متوجه شدم شهید شدن هم کار زیاد آسانی نیست.

به نظرم اردیبهشت سال شصت و یک بود. تاریخها درست یادم نیست. گرما بیداد
میکرد. از بسیج مرکزی بوشهر، در خیابان سنگی (امام خمینی) بوشهر به طرف
ماهشهر و اهواز رفتیم. در اهواز بلافاصله تجهیزمان کردند و بعد به طرف خط
مقدم جبهه حرکت کردیم.
میکرد. از بسیج مرکزی بوشهر، در خیابان سنگی (امام خمینی) بوشهر به طرف
ماهشهر و اهواز رفتیم. در اهواز بلافاصله تجهیزمان کردند و بعد به طرف خط
مقدم جبهه حرکت کردیم.

نوشته شده توسط دنیا | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ